تبليغاتX
رهان

دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 ساعت 19:49
سیب بهانه بود

زمین تنها جایبست

برای زمین افتادن

 

امینه

 

نوشته شده توسط گروه نویسندگان | موضوع: | لینک ثابت |
شانزده
سه شنبه سی ام آذر 1389 ساعت 11:16

 

 

درست پایین تخت نشسته بود شلوارش را تا بالای زانو جمع کرده بود و یک پایش را روی دیگری گذاشته بود و به جوش های روی پاهایش نگاه می کرد کمی با سر ناخنش به آنها ور رفت و بعد سوزن را برداشت و سعی کرد سوزن را در جوشها فر ببرد و با دست فشار دهد هربار که این کار را می کرد از جوشها خون میزد بیرون و بعد که فشار میداد اطراف جوشها قرمز و خون آلود میشد درست از مچ پا هایش تا نزدیک باسنش تمام جوشها را زخمی کرده بود و به شدت ظاهر پاهایش زشت شده بود ساعتها به یک جوش ور میرفت با سوزن دنبال چیزی می گشت و نصف روزش را به این کار می پرداخت احساس آرامش می کرد و روزهایی که دیگر جوشی برای دستکاری نمی ماند جوشهای قبلی را که ترمیم یافته بودند را دوباره می ترکاند. امروز 4 ساعت فقط صرف یک جوش کرد و هی نگاه می کرد و منتظر بود نتیجه کارش را ببیند روزهایی که پایین تخت خواب می نشست کارش طولانی تر بود تخت خواب او را وادار به حرکات خشن تری می کرد. بعد می رفت سمت دستشویی و دوباره ساعتها درون دستشویی می نشست بدون اینکه کاری انجام دهد و دختر و شوهرش آنقدر به در دستشویی می کوبیدند تا شاید عکس العملی نشان دهد. دخترش اوایل وحشت زده می شد شاید مادر درون دستشویی مرده باشد، شاید خود کشی کرده باشد و لی الان همه به این روند عادت کرده اند ماندن در دستشویی حق طبیعی و مسلم مادر می باشد. امروز می خواست بیشتر بماند سوزش زخم های پاهایش کمی آزارش می داد ولی خیره شده بود به سطل پر از دستمال درون دستشویی وفکر میکرد 1سال قبل بود یا 1ماه قبل، قرص های خوابش تمام شده بود نمی توانست بخوابد هیچکس نمی دانست قرص هایش تمام شده با روسری چشمهایش را بسته بود همه فکر میکردند خوابیده ولی خواب نبود آنقدر به سقف خیره شده بود که نمی دانست زمان چه زود گذشته از رختخواب بلند شد سالها بود شوهرش کنارش نمی خوابید این جوری راحت تر می خوابید خودش می گفت، زن مثل یک جسد در رختخواب خروپف میکرد و شوهرش تنها می خوابید..زن امشب دوست داشت کسی کنارش بود تا شاید خواب می رفت به سمت در رفت قفل بود..

امشب جشن تولد 16سالگی ام است بابا کیک خریده مامان مثل همیشه دستشویی بود خجالت می کشیدم دوستانم را دعوت کنم تولدم 2نفری بود من وبابا. بابا عاشقم بود همیشه قبل از خواب بارها من و می بوسبد بعضی شبها کنارم میخوابید من و توی بغلش محکم می گرفت و موهایم را نوازش میکرد ولی دیشب بدنمو نوازش کرد منم دوستش داشتم می بوسیدمش و موهایش را نوازش می کردم بابا از مامان می ترسید او خطرناک بود یک شب می خواست بابا را بکشد در رختخواب.شبها در اتاقش را قفل می کند و گاهی کنار من میخوابد. فکر می کنید هدیه تولدم چی بود؟ یک لباس خواب توری قرمز خوشکل.  آهسته درون گوشم گفت: امشب برایم می پوشی؟

جلوی خودش را می گیرد. امروز به خودش قول داد حتی اگر سالها تنها بودم، حتی اگر او هزاران بار وسوسه ام کند و لباس قرمز توری را بپوشد کنارش نمی خوابم ..از امشب؟

عصبی شده بود خواب نمی رفت در باز نمی شد سرش را آرام به در می کوبید و بدنش را می خاراند محکم. حس سوزش پوستش را دوست داشت ارضایش می کرد. ناله می کرد ولی داد نمی زد. اسم کسی را صدا نمی زد یادش نمی آمد فقط ناله می کرد، دقیقا  شب تولد 16 سالگی اش آن اتفاق افتاد با پدرش.

جوش های پاهایش می خارید. نمی توانست تمرکز کند خاطراتش یکی در میان بود امسال دخترم 16 ساله میشود یا پارسال شد؟ 

مرضیه قاسمی راد

نوشته شده توسط گروه نویسندگان | موضوع: | لینک ثابت |
خط جیغ
شنبه بیست و دوم فروردین 1388 ساعت 9:6
پنجم دبستان بودم واولين بار آنجا بود كه احساس كردم دستهايم متفاوتند،كوچك بزرگ بودن انگشتانم خطهاي كف دستم واين ناخنهاي عجيب!آخراي كلاس فارسي بوديم درس تمام شده بود ومنتظر زنگ بوديم تا بالاخره به سمت خانم معلم رفتم يك خانم قدكوتاه تپل والبته بانمك!تپلها بانمكند باور كن!گفتم :خانم اجازه!گفت:چيه؟ اشاره كردم به انگشتاي دستم وگفتم:چرا انگشتامون كوچيك بزرگه؟چرا شستمون از بقيه بزرگتره؟چرا اصلا كف دستمون اينقدر خط خطيه؟نگاهي با تعجب وخنده به من انداخت كه احساس كردم چقدر كودنم و گفت:خلقت خداوند طوري بوده كه آدمو اينطوري آفريده و كلي چيزاي ديگه كه معني بعضي از آنها را نفهميدم.حتما خدا خيلي بايد قوي باشد كه مرا اينطوري خلق كرده يا خيلي باهوش كه انگشتانم را كوتاه بلند ساخته!يعني خدا وقتي رسيده به نقطه اي كه مي بايست دستهاي مرا بسازد به پولدار بودنمان.شاگرد اول وبيست گرفتن من توجهي نكرده است وآيا خطهاي كف دست من با كف دست پسر همسايه كه پولدارهستند مثل هم اند؟حتما خدا يك شب تا صبح يك نقاشي كشيده وبعد اين نقاشي را به خدمتكاران خودش داده تا دستان مرا بسازند!وقتي حرفهاي خانم معلم تمام شد هنوز داشتم به خدا فكر ميكردم ،نشستم سرجايم!هرچه بزرگتر ميشدم نسبت به دستهايم حساستر ميشدم وبه شدت دوستشان داشتم وساعتها آنها را نوازش ميكردم وبا تك تك خطهاي كف دستم حرف ميزدم.از اينكه ميديدم خواهرم انگشت اشاره اش رابا شدت هرچه تمامتر درون گوشش فرو ميبرد وآنقدر تكانش مي دهد كه انگار در حال نواختن نت هاي ريز سه تار است وبا ظرافت خاصي محتويات كثاقت گوشش را با همان ناخنش بيرون مي آوردو مي مالد روي پيراهنش آرزو ميكردم يك شب كه خواب است بالاي سرش بروم وانگشت اشاره اش را از بيخ ببرم و براي خودم نگه دارم!روزها كارم شده بود چسب نواري را تكه تكه كردن وچسباندن كف انگشتانم و ديدن شيارهاي زيبا و متحدالشكلي كه هر بار ميخواستم آنها را بشمرم قاطي ميكردمو دوباره تكه چسب ديگري وهمينطور ادامه داشت براي اينكه ميفهميدم خطها جان دارند وهر روز دور هم ميچرخند وعمو زنجير باف بازي ميكنند!چند وقت پيش كه ميخواستم كرايه تاكسي را به راننده بدهم دستش لحظه اي با انگشتانم تماس داشت واين تماس باعث شد هوس كنم دستش را بگيرم گرمي لذتبخشي داشت راننده فحش مي دادو مرتب دستش را ميكشيد ولي من براي چند ثانيه چشمانم را بستم وتمام نيرويم را به دستش وارد كردم چقدر مفلوك بود كه دستش راپس كشيدباور كن!به سراغ اولين مغازه رفتم ويك ماكت دست از آنهايي كه مخصوص طراحي وتقاشي هستند وهمه جوره انعطاف پذيرند وقابل تغيير را خريدم تمام طول راه تا خانه را جرات نكردم آنرا لمس كنم از نصفه شب كمي جلوتر بود قلبم به شدت مي تپيد به آرامي بيرون آوردمش!الان درست مقابل چشمانم بود مظلوم ورنگ پريده!بهش گفتم نترس من فقط نوازشت مي كنم نه آزارت ميدم ونه هي خم وراستت مي كنم!رها شده بود وجذبه اوليه را نداشت اعتماد كرده بود.آرام آرام انگشتانم را نزديكش كردم ونوازش!گرم بود بر خلاف من كه هميشه سردم!حركت خون زير پوستش را حس ميكردم!ناخنهايش كشيده و باريك كه به شكل مربعي مانيكورش كرده بود.با شستم كف دستش را نوازش كردم كه متوجه شدم خط خطي نيست شيار ندارد،بهتم زده بود مگر ميشود دستي خط خطي نباشدحتما آن زنكه تپل به من دروغ گفته بود!لامپ اتاقم را خاموش كردم وهي قدم مي زدم اصلا نميتوانستم براي خودم معني اش كنم!سيگارهايم تمام شده بود مجبور شدم از ته سطل آشغال ته مانده فيلترهاي قبلي را دود كنم!دائم لبم مي سوخت.نگاهش به زمين بود وخجالت ميكشيد غمگين شده بود نمي خواستم سرزنشش كنم شايد مادرزادي اينطوري بوده!يك تيغ برداشتم واو را خواباندم روي زمين تقلايي نمي كرد راضي بود دوستم داشت!از كف دستش شروع كردم اولين خط را كشيدم خون زد بيرون پاشيد روي صورتم.چقدر شيرين بود همان نقطه را محكم روي لبهايم فشار دادم و مكيدم سياه شد جيغ ميكشيد!ديگر برايم لذتي نداشت پرتش كردم درون سطل آشغال!التماس ميكرد قشم ميداد به چيزها وكساني كه اهميتي نداشتند!احمق بود باور كن!تيغ را برداشتم از كف دستم شروع كردم اولين خط را كشيدم خون زد بيرون و پاشيد روي صورتم شيرين بود همان نقطه را روي لبهايم فشار دادم ومكيدم...

مرضيه قاسمي راد

نوشته شده توسط گروه نویسندگان | موضوع: | لینک ثابت |
سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 13:51

هانيه خوارزمي

 

از بندر آمده ام

از بندْ در آمده ام

از همه ي بند درها

از آن روزي كه از بند در آمده ام

ديگر به هيچ چيز بند

هيچ چيز به من بند

و پوست آفتاب سوخته ام در به در

اصلا به دنيا آمده ام

و دنيا را مي گويند زيباست

دنيا، دنياي آرامشِ شايدها و نشايدهاست

اشتباه نكن

من نقاش خوبي نيستم

حداقل براي عكس و برعكس هاي تو

نه، اشتباه نكن

من نيامده ام دنيا

دنيا مرا آورده اند

اصلا حواست به من هست؟

هي هي هي

اين حواس پرتي هاي تو مرا به كوه مي زند

بايد ضبط صوت جديدي براي تنم

حواست به جغرافيا باشد

 

 

نوشته شده توسط گروه نویسندگان | موضوع: | لینک ثابت |
پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 ساعت 12:48

محسن قائمی

 

 

در بند خدا چنگ زنی

با بند خدا چنگ زنی

رقصی چنین

             اینم آرزوست

 

۲

بند انداختی

خط به خط خط های فاصله را

                             بارانِ تو بود

                             شعرم عروس شد

 

...

در بند سوم توضیح این که شعری به تکفیرت حرام شد

 

۴

و بند سوم در توضیحِ این که.

 

۵

بند باز رگم!

بندها باختن وُ رقصیدن وُ مست

                                 دست در گردن نبضم

 

۶

بندبندِ بندریایِ مسمومِ ماهیایِ عربیِ خلیجِ چشمایِ سیاهِ عربیت

 

۷

در بندِ بعد به بند می کشیَم

با جرایمی خلاصه در یک بند

 

۸

کافر کیشُ ماتِ مهره ی سیاه چشمت

                                                  منم

 

نوشته شده توسط گروه نویسندگان | موضوع: | لینک ثابت |
چهارشنبه هشتم آبان 1387 ساعت 19:51

امینه نجف پور

اصفهان که می آید

                    نصف ما گم می شود

در این اندازه های وصل

کمین یک نقطه از تو

     دوباره نقطه

             نقطه

                .

           مشترک

        در زاینده رود

                       دیدار اولم

نمک به زخم نپاشید

کاش شب های انتظارم

کمی در خواب

کمی در...

این دل بیهوده گو

...غرق می شد

پلکم در تو

             و کاش همان

                      .

                  مشترک را خیابان می رفتیم

 

نوشته شده توسط گروه نویسندگان | موضوع: | لینک ثابت |
دوشنبه پانزدهم مهر 1387 ساعت 13:59

وحید هجینی

صحنه ی سبز

                          سرخ شود

اگر دروغ بگویم

و این بازی های نچندان کودکانه

ریشِ سفیدمان را به بازی بگیرد

بلند می شوم

به بلندی موهایت

آویزان به پهنای تمام این قصه ها

درون پایت راه می روم تا نروی

و این صدای خسته ی زنگ سکوت

از روی سکوی نچندان بلند

                                 این قهر بزرگانه

از تنمان بزرگتر است

                                 گریه می کند

می افتد

از دره ی فاصله ی دستانمان

درون این شاهراهی

                                 که نمی رسد به لبهایت

خواب می شوم

و پرت می شوم

                                 وپرواز نمی کنم

بر فراز فرود های

                                این صحنه ی سبز

                                سرخ شود

                                اگر دروغ بگویم

 

نوشته شده توسط گروه نویسندگان | موضوع: | لینک ثابت |
شنبه بیست و سوم شهریور 1387 ساعت 16:41
 

رزا رودینی

معصیت این دیوار

که بر خانه بنشیند

مای خاک بر سران

به گربه ها پناهنده هستیم

و حالا که

با پنجه هایت عشق می ورزی

شیطان خوبی می شوم

با همین کفش های پاشنه بلندم

پیش نظرت کوتاهم

به بلندی شب یلدایی

که پنج دقیقه دیر رسیدم

کسی نبود

کسی نیست

تا درد این گورستاان زنان را

به گوش هایش بیاویزد

و من با گوشواره هایش

بیندیشم

به حلقه ی اسارتی

که آن سفره ی پر برکت

-بله آقا!

دست چپ من

گاهی به جای قلبم

به مغز می زند

من روانی می شوم

مثل پیوند روی این دیوار

با مای خاک بر سران

گاو قابل پرستیدنی هستیم

نه پیش هندو ها

گاهی در وطن من نیز

گاو های زیادی

روی جسد این زنان راه می روند

نوشته شده توسط گروه نویسندگان | موضوع: | لینک ثابت |
تلو تلو
جمعه پانزدهم شهریور 1387 ساعت 16:5

 

 

                                                              مرضیه قاسمی راد

 

کسی بیاید

و زیر بغلهای عصبانی را بگیرد

چشم های از حدقه را بِکند

بوسه های ماهی را گِل کند

کسی نیست؟

که دستش را در این رود فرو برد

 و بالا کشد

شانه های تلو تلو را ...

در این تنهایی پر دود

و این رگهای سفید

پاهای بی اعتماد

غرق ... می دوند!

کسی بیاید و مرا که از رودخانه می میرم

                                               بمیرد ...

          مست!

                 کسی هست؟

 

 

 

 

نوشته شده توسط گروه نویسندگان | موضوع: | لینک ثابت |