زمین تنها جایبست
برای زمین افتادن
امینه
درست پایین تخت نشسته بود شلوارش را تا بالای زانو جمع کرده بود و یک پایش را روی دیگری گذاشته بود و به جوش های روی پاهایش نگاه می کرد کمی با سر ناخنش به آنها ور رفت و بعد سوزن را برداشت و سعی کرد سوزن را در جوشها فر ببرد و با دست فشار دهد هربار که این کار را می کرد از جوشها خون میزد بیرون و بعد که فشار میداد اطراف جوشها قرمز و خون آلود میشد درست از مچ پا هایش تا نزدیک باسنش تمام جوشها را زخمی کرده بود و به شدت ظاهر پاهایش زشت شده بود ساعتها به یک جوش ور میرفت با سوزن دنبال چیزی می گشت و نصف روزش را به این کار می پرداخت احساس آرامش می کرد و روزهایی که دیگر جوشی برای دستکاری نمی ماند جوشهای قبلی را که ترمیم یافته بودند را دوباره می ترکاند. امروز 4 ساعت فقط صرف یک جوش کرد و هی نگاه می کرد و منتظر بود نتیجه کارش را ببیند روزهایی که پایین تخت خواب می نشست کارش طولانی تر بود تخت خواب او را وادار به حرکات خشن تری می کرد. بعد می رفت سمت دستشویی و دوباره ساعتها درون دستشویی می نشست بدون اینکه کاری انجام دهد و دختر و شوهرش آنقدر به در دستشویی می کوبیدند تا شاید عکس العملی نشان دهد. دخترش اوایل وحشت زده می شد شاید مادر درون دستشویی مرده باشد، شاید خود کشی کرده باشد و لی الان همه به این روند عادت کرده اند ماندن در دستشویی حق طبیعی و مسلم مادر می باشد. امروز می خواست بیشتر بماند سوزش زخم های پاهایش کمی آزارش می داد ولی خیره شده بود به سطل پر از دستمال درون دستشویی وفکر میکرد 1سال قبل بود یا 1ماه قبل، قرص های خوابش تمام شده بود نمی توانست بخوابد هیچکس نمی دانست قرص هایش تمام شده با روسری چشمهایش را بسته بود همه فکر میکردند خوابیده ولی خواب نبود آنقدر به سقف خیره شده بود که نمی دانست زمان چه زود گذشته از رختخواب بلند شد سالها بود شوهرش کنارش نمی خوابید این جوری راحت تر می خوابید خودش می گفت، زن مثل یک جسد در رختخواب خروپف میکرد و شوهرش تنها می خوابید..زن امشب دوست داشت کسی کنارش بود تا شاید خواب می رفت به سمت در رفت قفل بود..
امشب جشن تولد 16سالگی ام است بابا کیک خریده مامان مثل همیشه دستشویی بود خجالت می کشیدم دوستانم را دعوت کنم تولدم 2نفری بود من وبابا. بابا عاشقم بود همیشه قبل از خواب بارها من و می بوسبد بعضی شبها کنارم میخوابید من و توی بغلش محکم می گرفت و موهایم را نوازش میکرد ولی دیشب بدنمو نوازش کرد منم دوستش داشتم می بوسیدمش و موهایش را نوازش می کردم بابا از مامان می ترسید او خطرناک بود یک شب می خواست بابا را بکشد در رختخواب.شبها در اتاقش را قفل می کند و گاهی کنار من میخوابد. فکر می کنید هدیه تولدم چی بود؟ یک لباس خواب توری قرمز خوشکل. آهسته درون گوشم گفت: امشب برایم می پوشی؟
جلوی خودش را می گیرد. امروز به خودش قول داد حتی اگر سالها تنها بودم، حتی اگر او هزاران بار وسوسه ام کند و لباس قرمز توری را بپوشد کنارش نمی خوابم ..از امشب؟
عصبی شده بود خواب نمی رفت در باز نمی شد سرش را آرام به در می کوبید و بدنش را می خاراند محکم. حس سوزش پوستش را دوست داشت ارضایش می کرد. ناله می کرد ولی داد نمی زد. اسم کسی را صدا نمی زد یادش نمی آمد فقط ناله می کرد، دقیقا شب تولد 16 سالگی اش آن اتفاق افتاد با پدرش.
جوش های پاهایش می خارید. نمی توانست تمرکز کند خاطراتش یکی در میان بود امسال دخترم 16 ساله میشود یا پارسال شد؟
مرضیه قاسمی راد
مرضيه قاسمي راد
هانيه خوارزمي
از بندر آمده ام
از بندْ در آمده ام
از همه ي بند درها
از آن روزي كه از بند در آمده ام
ديگر به هيچ چيز بند
هيچ چيز به من بند
و پوست آفتاب سوخته ام در به در
اصلا به دنيا آمده ام
و دنيا را مي گويند زيباست
دنيا، دنياي آرامشِ شايدها و نشايدهاست
اشتباه نكن
من نقاش خوبي نيستم
حداقل براي عكس و برعكس هاي تو
نه، اشتباه نكن
من نيامده ام دنيا
دنيا مرا آورده اند
اصلا حواست به من هست؟
هي هي هي
اين حواس پرتي هاي تو مرا به كوه مي زند
بايد ضبط صوت جديدي براي تنم
حواست به جغرافيا باشد
محسن قائمی
در بند خدا چنگ زنی
با بند خدا چنگ زنی
رقصی چنین
اینم آرزوست
۲
بند انداختی
خط به خط خط های فاصله را
بارانِ تو بود
شعرم عروس شد
...
در بند سوم توضیح این که شعری به تکفیرت حرام شد
۴
و بند سوم در توضیحِ این که.
۵
بند باز رگم!
بندها باختن وُ رقصیدن وُ مست
دست در گردن نبضم
۶
بندبندِ بندریایِ مسمومِ ماهیایِ عربیِ خلیجِ چشمایِ سیاهِ عربیت
۷
در بندِ بعد به بند می کشیَم
با جرایمی خلاصه در یک بند
۸
کافر کیشُ ماتِ مهره ی سیاه چشمت
منم
امینه نجف پور
اصفهان که می آید
نصف ما گم می شود
در این اندازه های وصل
کمین یک نقطه از تو
دوباره نقطه
نقطه
.
مشترک
در زاینده رود
دیدار اولم
نمک به زخم نپاشید
کاش شب های انتظارم
کمی در خواب
کمی در...
این دل بیهوده گو
...غرق می شد
پلکم در تو
و کاش همان
.
مشترک را خیابان می رفتیم
وحید هجینی
صحنه ی سبز
سرخ شود
اگر دروغ بگویم
و این بازی های نچندان کودکانه
ریشِ سفیدمان را به بازی بگیرد
بلند می شوم
به بلندی موهایت
آویزان به پهنای تمام این قصه ها
درون پایت راه می روم تا نروی
و این صدای خسته ی زنگ سکوت
از روی سکوی نچندان بلند
این قهر بزرگانه
از تنمان بزرگتر است
گریه می کند
می افتد
از دره ی فاصله ی دستانمان
درون این شاهراهی
که نمی رسد به لبهایت
خواب می شوم
و پرت می شوم
وپرواز نمی کنم
بر فراز فرود های
این صحنه ی سبز
سرخ شود
اگر دروغ بگویم
رزا رودینی
معصیت این دیوار
که بر خانه بنشیند
مای خاک بر سران
به گربه ها پناهنده هستیم
و حالا که
با پنجه هایت عشق می ورزی
شیطان خوبی می شوم
با همین کفش های پاشنه بلندم
پیش نظرت کوتاهم
به بلندی شب یلدایی
که پنج دقیقه دیر رسیدم
کسی نبود
کسی نیست
تا درد این گورستاان زنان را
به گوش هایش بیاویزد
و من با گوشواره هایش
بیندیشم
به حلقه ی اسارتی
که آن سفره ی پر برکت
-بله آقا!
دست چپ من
گاهی به جای قلبم
به مغز می زند
من روانی می شوم
مثل پیوند روی این دیوار
با مای خاک بر سران
گاو قابل پرستیدنی هستیم
نه پیش هندو ها
گاهی در وطن من نیز
گاو های زیادی
روی جسد این زنان راه می روند
مرضیه قاسمی راد
کسی بیاید
و زیر بغلهای عصبانی را بگیرد
چشم های از حدقه را بِکند
بوسه های ماهی را گِل کند
کسی نیست؟
که دستش را در این رود فرو برد
و بالا کشد
شانه های تلو تلو را ...
در این تنهایی پر دود
و این رگهای سفید
پاهای بی اعتماد
غرق ... می دوند!
کسی بیاید و مرا که از رودخانه می میرم
بمیرد ...
مست!
کسی هست؟
